(لیندا) : برای من که زندگی گذشته شوهرم را بررسی می کنم شاید گیراتر از همه رشد و شکوفایی بدنی و فکری او در زمینه های گوناگون باشد. اصل برجسته زندگی بروس مهارت هایی نبود که به آنها دست یافت یا پول هنگفتی نبود که توانست به دست آورد و یا آوازه ای نبود که خود او آفریننده اش به شمار می رفت_ گو اینکه هر یک از اینها به جای خود کاری بس درخور و بزرگ است. بزرگترین پیروزی او خودسازی او بود. از دیدگاه پیشرفت های بدنی او توانست از قالبی لاغر و ناتوان ابزاری بس شگرف بسازد و از نظر فکری فکر می کنم گامهای بلندتری برداشت.

برای روشنتر ساختن گفته خود شاید بهتر باشد از مقاله ای کمک بگیرم که بروس برای درس انگلیسی خود در سال اول دانشگاه نوشته بود. عنوان مقاله «لحظه ادراک» بود :

کونگ فو گونه ای مهارت است. تنها یک ورزش بدنی نیست بلکه هنری است ظریف−هنر همسنگ ساختن گوهر فکر با گوهر شگردی که فکر برای انجام آن به کار گرفته می شود. اصل کونگ فو چیزی نیست که مانند دانش با دست یافتن به واقعیت ها و آموزش واقعیت آموخته شود بلکه باید مانند گلی خود به خود در فکری تهی از هیجان و هوس رشد کند. ریشه این اصل کونگ فو « تائو » است_اصل خود به خودی جهان.

پس از چهار سال آموزش سخت در هنر کونگ فو من آغاز به درک کردم و اصل ملایمت برایم روشن شد_خنثی کردن اثر کوشش حریف و به حداقل رساندن مصرف نیروی خود. همه اینها باید با آرامش و بدون کوشش و تلاش صورت گیرد. به نظر آسان می آمد اما به کارگیری آن در عمل سخت بود. همان دم که درگیر مبارزه با حریفی می شدم فکرم گرفتار آشفتگی و نااستواری می شد. بویژه پس از مبادله چند ضربه و لگد دیدگاه من درباره ملایمت یکسره از میان می رفت و تنها فکری که برایم باقی می ماند این بود که به گونه ای باید او را شکست دهم و برنده شوم.

استاد من پروفسور ییپ سرپرست آموزشگاه « وینگ چان » به سراغم می آمد و می گفت :

لونگ٬ بیاسای و بگذار فکرت آرام باشد. خودت را به بوته فراموشی بسپار و حرکت حریف را دنبال کن و بگذار فکر تو٬ آن واقعیت بنیادی٬ حرکت متقابل را بدون کنکاش مزاحم انجام دهد. بالاتر از همه٬ « هنر کناره گیری » را بیاموز.

همان! باید بیاسایم. اما همان دم برخلاف اراده خود کار متناقضی انجام داده بودم و آن هنگامی بود که گفتم باید بیاسایم٬ چرا که لزوم کوشش در « باید » با فقدان کوشش در « آسودن » متناقض بود. هنگامی که « خودآگاهی » من به پایه ای می رسید که در روانشناسی آن را « دوسویی » می نامند٬ استاد من به من نزدیک می شد و می گفت :

لونگ٬ با دنبال کردن روند طبیعی هر چیز خود را حفظ کن و مداخله نکن. به یاد داشته باش که هرگز در برابر طبیعت ابراز وجود نکنی٬ هرگز در هیچ مسئله ای در خط پیشین قرار نگیر٬ بلکه با همگام شدن با آن مسئله آن را کنترل کن. این هفته تمرین بس است. برو منزل و درباره اش فکر کن.

هفته دیگر را در خانه ماندم. پس از آنکه ساعت ها به اندیشیدن و تمرین گذراندم خسته شدم و تنها به قایقرانی رفتم. در دریا درباره همه آموزش های گذشته ام اندیشیدم و از دست خود به خشم آمدم و مشت بر آب کوبیدم. درست در همان دم بود که ناگهان اندیشه ای به خودم آورد: آیا این آب٬ این ماده بنیادی٬ گوهر کونگ فو نبود؟ همین آب اصل کونگ فو را برای من روشن نمی ساخت؟ من همین دم با مشت بر آن کوبیدم و آن آسیبی ندید. بار دیگر با همه توان بر آن مشت زدم٬ اما باز زخمی نشد. سپس کوشیدم مشتی از آن را در دست بگیرم ٬ اما ناشدنی بود. این آب٬ این نرمترین ماده روی زمین٬ می توانست به هر شکلی درآید. با اینکه ناتوان می نمود٬ می توانست در سخت ترین ماده جهان نفوذ کند. همان! من می خواستم همچون طبیعت آب باشم. ناگهان پرنده ای از بالای سرم گذشت و تصویرش در آب افتاد. درست هنگامی که من در خود فرو رفته بودم احساس عرفانی دیگری با مفهوم نهانی در هستی من جان گرفت. آیا اندیشه و هیجان من در برابر حریف نیز می توانست چون تصویر پرنده بر روی آب گذرا باشد؟ این درست همان چیزی بود که پروفسور ییپ می خواست با عبارت « کناره گیری » به من بفهماند. نه این که شخص فاقد هیجان و احساس باشد٬ بلکه کسی باشد که احساس در وجود او چسبنده و مسدود نباشد. پس برای اینکه خود را کنترل کنم نخست باید خود را در همراهی با طبیعت٬ نه در مخالفت با آن٬ بپذیرم.

من در قایق دراز کشیدم و احساس کردم که به تائو پیوسته ام٬ من با طبیعت یکی شده بودم و همچنانکه دراز کشیده بودم قایق را رها کردم که آزادانه و بدون ایستادگی با اراده خود به هر سو برود٬ زیرا در آن دم من به پایه ای از احساس درونی رسیده بودم که در آن تضاد٬ به جای اینکه تنها و دور افتاده بماند٬ به گونه ای متقابل همکاری می کند٬ و از اینروی هیچ مجادله ای در مغز من وجود نداشت. همه جهان برای من یکسان بود.